♂♥♀زندگی من♂♥♀

دوباره سیب بچین حوّا ! من خسته ــــَم... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنن

چندیست که دیگر دستم به نوشتن نمیرود..

می اندیشم... به خودم... به بودن های ادم ها

به خودم که همه میگویند عوض شدی...

مبینا سرد شدی.. این روز ها خیلی میشنوم.. ای حرف هارا

گوویی زمستانی سرد در سراسر وجودم است...

صبر این روز ها صبر ندارم.. کلافه ام.. خدایا بزرگ شدن را نمیخواهم..

گوویی هر چقدر بزرگ تر میشوم...از خودم فاصله میگیرم..

به جای این که زندگی درگیر من باشد من درگیر زندگی ام...

ای کاش برگردم.. به خودم.. دلتنگم.. برای خودم..

برای احساسات مرده ام.. دلم جانی دوباره میخواهد..

دلم زندگی با طعم آرامش میخواهد...

خدایا نیم نگاهی برایم کافیست...پ

ولی بازهم شکر

چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 19:39 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

دیگه نمیدونم کی هستم...


خودم را گم کردم..


  وجودم خالی همه چیز...


تنهایی را تا عمق وجود در این

 

خانه حس میکنم...


دور شدن از اعضای خانواده را حس میکنم..


گوشه گیر شدن را در وجودم حس میکنم


مبینای افسرده را حس میکنم...


تنهاا در اتاق بی پنجره


چراغ خاموش


اهنگ های تتلو همدم وجود خستم


و منتظر بهانه ای برای جاری شدن اشک


انگار خودم را در این اتاق بی پنجره زندانی کردم


من یه دختر جوان 20 ساله البته ظاهرم


درونم پیرزنی ست 60ساله


بیچاره کودک درونم گویی مرده است..


دوس دارم رها باشم.. ازاد ..


نفس میخواهم...


میخواهم فریاد ازادی سر دهم..


میخواهم بگویم این منم مبینا اجازه نفس کشیدن میخوام..


میخواهم  فریاد بزنم درست مثل کودکی که برایش مهم نیس.. دربارش چه میگویند


کجا زندگی میکنم.. جایی که عاشق شدن گناه است..


دستان عشقت را گرفتن گناه است..


بودن در کنار عشقت گناه است...


به جرم عشق تو را مجازات میکنن...


تو را فاحشه میخوانند چون عاشقی...


اینجا جاییست که زندگی میکنم...


اینجا غمگین باش ...


کسی با تو کاری ندارد..


شاد که باشی گناه کردی...


کجا گمت کردم؟....آرامش را میگویم...


ای کاش کودکی خردسال باقی میماندم..


نمی فهمیدم  چه میگزرد...


ای کاش.....

سه شنبه ششم آبان 1393 12:2 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

مینویسم از شروع سومین دهه زندگیم


دو دهه در این کره خاکی نفس کشیدم..


دو دهه  که گذشت به اشتباه گذشت..


20سال که گذشت 20 سال خوبی نبود


همیشه با خودم میگفتم  کو تا من 20 ساله شم


امروز وارد 20 سالگی شدم


انگار تحولی عظیم تو این چند وقت در وجودم به وجود اومد


حس بزرگ شدن.. یه حسی میگه


دیگه اون مبینا قدیم نیستم


آروم تر شدم و افتاده تر


نمیدونم ازین که الان هستم راضیم یا نه


اما خوب حسی بدی ازین تغییر ندارم....


میخوام  زندگی را  جور دیگری زندگی کنم..


میخواهم زندگی کنم.. نه این که فقط نفس بکشم.


خدارو شکر که هنوز به من اجازه داده تو کره خاکیش بمونم زندگی کنم..


ازن ممنونم خدایا که به من اجازه زندگی دادی


ازت ممنونم به خاطر این که خیلی جاها تو این 20 سال هوامو داشتی


ازت میخوام بازم هوامو داشته باشی...


تولدت مبارک مبینا

 


20ساگیت مبارک.
 

دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 18:55 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

بزرگتر که می شوی ...گویا ناتوان تر میشوی...

گویا سخت تر میپذیری...جوردیگر میفهمی....جوری که اصن گویی نمیفهمی...

کوچکتر که بودم...راحت تر میپذیرفتم....راحتتر حس می کردم......

راحت تر زندگی می کردم!!!

 

++++++++

 

خبر دیگه ای هم هست...که خیلی خوشایند نیست و اون مرگ مهرانه....

مهران  پسر هم کار مامانم...

خیلی بچه خوب وسربه زیری بود...

همش چهرش جلو چشمم...خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم...

اونم بیشتر به خاطر این که گفتن خودکشی کرده...

اخه انقد این ادم مهربون بود و متین که باورم نمیشه اینجور شده باشه...

راستش این همه پول و ثروت خونوادش نتونست بچشونو برگردونه...

خدا بخ خونوادش صبر بده...چقد ظرفیت ما اومده پایین...

یه فاتحه نثار روحش کنید تا شاید اروم بشه...

 

یکشنبه دوم شهریور 1393 18:30 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

سلام..

این روزه اتفاقای زیاد برام میفته نمیدونم حکمته.. یا چیز دیگه...

فقط حس حال این که بیام بنویسم نمیدونم چرا ندارم..

شور نوشتنمو از دس دادم..

حس بزرگ شدن.. بدجور گرفتارم کرده.. حس مسوولیت..

خوب فعلا با خودمو دنیام درگیرم...

درک کنید و غیبتای طولانیمو ببخششید...

دوستون دارم..

مبینا نوشت: همیشه به یادتون هستم...

شنبه یازدهم مرداد 1393 20:1 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

 

چهل روز است که دل‌تنگی‌های غروب را با بودن در کنار مزارش

 

سپری کردیم

 

و ناباورانه روزهایمان را به شب‌هایمان گره زدیم و شب‌هایمان

 

را به امید آن که هلال ماهگونش را یک بار دیگر در خواب

 

به نظاره بنشینیم به صبح رساندیم

 


طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ما، مهربانیش

 

 

در قلب ما و زیبایی چهره‌اش همیشه در یاد ماست.

 

----------------------------------------------------

 

مبينا نوشت: دلم گرفته 40 روز گذشت كه الهام عزيزه من.. زير خاكه

 

 

40روزه نفس نميكشه...40 روزه عكاس خوشگل من ديگه هيچ عكسي ننداخته

 

 

 

40 روزي كه 40 سال گذشت...

 

 

دلم خيلي گرفته...الهام من دلم خيلي برات تنگ شده خيلي..

 

 

 

براي شادي دوسته مهربونم.. يه فاتحه بفرستيد:(

پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 17:35 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

توی دنیا این همه چیز خوب و اتفاقای خوب..



پس چرا این ادمات نمبینن.. اخه؟ خدایا


چرا همش دنبال بدیان.. بدیا براشون لذت بخشه..



خدایا تا وفاداری هس چرا خیانت میکنن؟



اصلا نمیتونم این واژه خیانت برا خودم.. حلاجی کنم...



اگه کسی رو دوس ندارید رک پوسکنده بش بگید..



چرا تحقیرش میکنید...چرا به احساساتش با خیانت لطمه میزنید؟



کثیف ترین کاری که یه ادم میتونه بکنه... اینه که خیانت کنه...



یه مرد با یه زن خوشگل 2تا بچه دوس داشتنی ناز به زنش خیانت میکنه؟



چرا؟این چیزا رو که میبینم.. اصلا دلم نمیخواد ازدواج کنم....



از همه بدتر واژه طلاق خودش خیلی سنگینه سر اون بچه ها چی میاد... فقط یه اسم..



بچه های طلاق میاد روشون...همه نگاهشون بهشون عوض میشه....



امروز اشک یه مرد دیدم... واستاده بود پشت ویترین طلا فروشی..


داخلم یه دختر شاد با یه مرد دیگه...دوستم میگف...

6ساله همو میخواستن.. اینم یه جور خیانته ....



خرید حلقه عشقت هه.. چی میشه میگف...



امروز.. تاسف خوردم.. ازین که جزیی ازین جماعتم...



نمیدونم فیلیم.. انا کارنیا رو دیدید یا نه بر اساس یه رمان معروف ساخته شده...



آنا یه زن.. متاهل متعهده که اصول اخلاقی رو خیلی رعایت میکنه... و شوهرشم.. یکی از مردای

بزرگه

طی یه سفر بیش برادرش میره..تا اونو با زنش اشتی بده.. اونجا عاشق یه مرد میشه... و بعد یه

 

مدت میشه معشوقه اون مرد...



رابطه شون جوری میشه که همه میفهمن.. انا از معشوقه ش باردار میشه و به شوهرش همه

 

چیز میگه.. اونو ترک میکنه..



ولی شوهر صبوری داشت ...خداییش همه به چشم دیگه ای به انا نگاه میکردن...اخر سر

 

معشوقه انا... میره با یکی دیگه..و انا



خودش میندازه زیر قطار....فیلیم.. جالبی بود.. عاقبت خیانت.. چیزی عوض داره گله نداره...



ای کاش واژه خیانت از زندگیا ههمون پاک بشه...

چهارشنبه چهارم تیر 1393 16:7 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

سلام

نميدونم چي بنويسم..

 

چند تا چيز ثبت ميكنم هميشه يادم بمونه

 

1- الهام عزيزم.. رفت پيش خدا داغ بزرگي گذاشت رو دل همه

 

عمق درد تو نگاه مامانت ميشد حس كردم الهام عزيزم...

 

تو قطعا يه فرشته بودي كه ما تو اين 17 18 سال زندگيت نفهميديم... كه فرشته كنارمونه..

 

دوست دارم... و هميشه به يادتم...

 

2- فردا عروسي دخترعمه عزيزمه كه مثل خواهرم برام عزيزه...

 

ايشالا خوشبخت ترين.. ادم روي زمين بشي عزيزه دلم... مطئنم تو فرداشب قشنگترين عروس

 

دنيا ميشي..

 

3-حال اين روزام خوبه ولي حس نت اومدن ندارم...

 

عفو كنيد بنده را  ولي  دوستون دارم و هميشه به ياد دوساي با مرامم هستم

 

مبينا نوشت:اهنگ وبمو دوس دارم.. حس خوبي بهم ميده

 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 18:17 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |


ﺑﻪ سلـاﻣﺘـی ﺩﻫﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩﯾﺎ...

.
ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﯿﭗ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﺑﺰنن / ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﭘﺮ از ﮔﺸﺖ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺷﺪ ...


ﺍﻭﻣﺪﻥ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺑﺪﻥ / آﺯﺍﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﺮﺩﻥ ...


ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﺮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎه / ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺴﺮ جدا کردن ...


ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻣﻌﺎﻓﯿﺖ ﺑﮕﯿﺮﻥ / 99 ﺩﺭﺻﺪ ﻣﻌﺎﻓﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ...


اومدن گواهینامه بگیرن / ماشین و موتور شد قیمت خونه ...



دهه شصتیا نسـل سـوخـتن ، درست ...


اما هفتادیا خـاکسـتر شدن ...


ﺑﻪ ﺳـلـاﻣﺘـی ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ ...


ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﻟﺸﻮﻧﻮ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﭘﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ...


ﺑﻪ سلـاﻣﺘـی ﻫﻤﻪ ﺩﻫﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩیا :







مبينا نوشت: اينترنتم..  اخراشه نميدونم باز كي نت بگيرم:-*


مبينا نوشت: به يادتون هستم:-*

سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 13:51 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |


یاد گرفتم...

 دنیا هر چقدر هم که می خواهد بی معرفت باشد...

ادم ها هر چقدر که می خواهند صادق نباشند...

حرف ها هر چقدر که می خواهند زجر اور باشن...

باید توکل کرد...و یجایی بعضی چیزا رو رها کرد...

خیلی بهم سخت گذشت. این ۲- ۳  روز..

 اما الان خوبم...خوبه خوب...

راستش یه متن اماده کردم که  ماجرا رو  بنویسم وبذارم واسه دوستای خوبم که بیادم هستن...

 اما دیدم... بهتره که این کارو نکنم...

بهتره که ادمای دنیا رو به خدا وا بذارم...

 یاد گرفتم... چشامو وا کنم و خوب ببینم...

خوب ببینمو باور نکنم...

خوب ببینم تا پشیمون نشم...

چشامو باز باز کردم. ...

یاد گرفتم توی این دنیا خیلی نباید ساده بود...

چون ادما سو استفاده میکنن...

 باهمه نباید صادق بود(البته اصلا اینو دوس ندارم)...

 وباز چیزی میگم که قبولش ندارم و اون اینه:با هرکی باید عین خودش رفتار کرد...


مبينا نوشت:اسم بعضي ها ديگر بايد پاك ميشد از بيمعرفت هم چيزي ان ور تر بودند

پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 13:21 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |


  

سلام دوسته من

 

خوب هستي آيا؟

 

سال نوت مبارك..اميدوارم.. شمام مثله من سال 93 رو خوب شروع كرده باشيد...

 

چند روزي هست كه ميخوام بنويسم.. اما نميدونستم چي؟

 

بالخره تصميم گرفتم... امشب بنويسم ..

 

حالم خوبه سال خوبي رو شروع كردم....

 

امسال ساعت تحويل خونه مامانبزرگم.. راميان جمع بوديم.. دايي علي جونم ..دايي رضا جونم..

 

.خاله فاطمه عزيزم..كلي خوشحال بودم..ازين كه كنارشونم...امسال دايي علي جونم دعا كرد عروس شم..:))

 

كلا امسال سال اسبه ديگ قراره شاهزاده ها از راه برسنJ وقتي ساعت تحويل شد حس رهايي داشتم حس ميكردم

 

 كه امسال واقعا سال خوبيه...سالي پر از ارامش چيزي كه از دس داده بودمش...

 

اين منم يه مبيناي جديد ...ي دختري كه حس ميكنه بزرگ شده

 

و بايد خوب منطقي فكر كنه.. امسال سال منه .. سالي پر از شادي خوبي...

 

بعد خونه عزيز رفتيم گرگان.. خونه خاله عذرا مهربونم دختر خاله گلم مهناز

 

و دايي محمد عزيزم... با اين كه تازه گرگان بودم..دلم براشون يه

 

ذره شده بود بعدشم رفتيم بابل خونه دخترخاله نازم فهيمه ...واي دريا كه ميبينم..

 

 انگاري كودك درونم زنده ميشه ميشم عين يه بچه كلي ذوق ميكنم.. ..

 

حس آزادي بهم ميده... امسال كلا با مسافرت خوشحالي شروع شد.. بدون هيچ ناراحتي..

 

 برخلاف پارسال و اگر يادتون باشه اون جريانات....دوباره رفتيم راميان بعدشم.. خونه...

 

امسال 13 بدر همه مهمون دايي علي جونيم.. بوديم...خاله ليلا نازم..خاله فاطمه گلم..

 

.پسرخاله عزيزم بنيامين اون پسر خوشگلش برديا اخ كه دل منو برده نفس منه  دخترخاله خوشگلم

فهميه از بابل اومده بود

 

كلي خوش گذشت خيلي خوش حالم كه 93 رو خوب شروع كردم...:(

 

اميدوارم دوساي مجازيمم سال خوبي رو شروع كرده باشن..

 

اميدوارم واسه همه سال خوبي بوده باشه دوستون دارم....

 

دنياتون رنگارنگ ..

 


 

 

 

جمعه پانزدهم فروردین 1393 0:32 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد


عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران

باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،… رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ
.
سال نو مبارک

اميدوارم سالي سرشار از ارامش داشته باشي

سر سفره عيد منو فراموش نكن:)

دوستون دارم..

مبينا:)

مبينا نوشت: تا از امروز تا 13 ديگه نيستم...



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 15:33 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |


سالي كه گذشت سخت بود...و دوسش نداشتم...

سخت گذشت  بهم خيلي زياد...خيلي زياد عصباني بودم...از خودم اصن راضي نبودم...

تا حالا خودمو اينجور كم صبر و نا ارام نديده بودم...اصن رو رفتارم كنترل نداشتم...

سالي كه گذشت...سالي براي من نبود...و دلم هم نمي خواست اينجوري بشه...

راستش الان هم امدن سال جديد خيلي برام مهم نيست... نمي دانم هم چه مي خواهم...

 اين روزها بجاي شادي براي عيد...نگران گذشت زمانم..گويي ادم بزرگ شده ام...بيچاره كودك درونم....

 نگران زماني  ام كي بي هيچ لحظه اي مكث ...عبور ميكنه...

اين روزها ...منم وروح محبوس شده در جسم خاكي...منم و اين اتاق بي پنجره...

.روزهاي پاياني 92 باز هم برايم شده ناراحتي...

امسال ارامش مي خواهم براي خودم...ارامش از دست رفته ام را...

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 14:35 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

Design: ♀ali-hadis♂