♂♥♀زندگی من♂♥♀

دوباره سیب بچین حوّا ! من خسته ــــَم... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنن

خدارو شکر امسال سال متفاوتیه من اینو با تمام وجودم حس میکنم...

امسال ساعت تحویل حرم حضرت معصومه بودیم...

حس متفاوتی بود..یه حال معنوی ..جالب بود...

بعد ازون کاشان وای شهر فوقالعاده ای بود.. خیلی قشنگ بود ادم..

حس ارامش داشت.. حس غریب بودن به ادم دست نمیداد

خانه های تاریخی فوق العاده ای داشت

واقعا کاشانو دوس داشتم.. خیلی خوش گذشت ابیانه واقعا خیلی قشنگ بود

اصلا نباید از دسش داد خیلی جای رویایی نازی بود.. ادم. حس خوبی داشت..

خیلی برام جالب بود خاک قرمزش از دسش ندید...

.....و اما اصفهان خونه عمه جون 3 قولو های نازش.. 

دلم براشون یه ذره شده  سفر به یاد مودندنی شد برام...

باغ گلها باغ پرندگان.. وایییی عالی بود پل خواجو... 

راسی تو پارک ناجوان حامد کمیلی دیدم.. داشتم..

ذوق مرگ میشدم.. حیف تو ترافیک بود.. نمیشد عکس

بگیرم... واقعا حیف شد...در کل سال خوبی شروع کردم.. و پر از ارامش ...

امیدوارم.. تا اخر امسال اتفاقای خوبی برا همه بیفته...

امسال فقط نبودن الهام.. دوست خوبم.. ازارم.. میداد الهام جونم به یادتم ابجی....

روزاتون بهاری

دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ 18:20 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

باز هم لجبازی میکند دختر بدی شده دختر بچه درونم

دلش چوب میخواهد انگاری....

شده مثل قبل بازیگوشی میکند.. ارام نمیگیرد....

شدم یه مادر بد اخلاق که مدام کودکش را سرزنش میکند...

ولی از ته دل از بازیگوشی او خوش حال است ....

دخترکم  امروز را فقط برای تو گذاشتم.. برای حرف زدن با تو  ...

امروز به تو یاد خواهم داد که همیشه در درون من زنده باشی.. فرقی نمیکند ...

که من الان 20 سال دارم  چه 10 سال بعد 30 ساله یا 20 سال بعد 40 ساله

تو باید در درون من زنده باشی... بخندی از اعماق وجودت شاد باشی بالا پایین بپری

دخترکم.. هیچوقت غمگین نشو  هیچ چیز ارزش ندارد

تا تو نارحت باشی گوشه ای درون من کز کنی...

نارحتی تو منو عذاب میده....زندگی سختی زیاد دارد اما تو فارغ از تمام سختی ها شاد باش

دختر شیطونم وقتی نارحتی با من حرف بزن... حرف بزن.. تا دل کوچک شادت غمگین نشود...

درون من بمان شاد بمان سرخوش بمان.. با خنده های بلند بمان.. بی پروا بمان...

دخترکم رسم زمانه با دل منو تو بد کرد اما بیا باهم بگزریم.. از همه چی بگزریم تا آرامشمان

را به دست بیاریم...دخترم دیگر نمیگزارم.. گوشه از درونم به دور از چشم من گریه کنی

سرت را بر روی شانه ی خودم بگزار فریاد بزن شکایت کن تا ارام شوی من تورا دارم و تو من

تنهایت نمیگزارم تنهایم مگزار......دخترکم

مبینا

 

پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ 12:58 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

وقتی اهنگ وبلاگمو گوش میدم... 

میبینم.. چقد به من نزدیکه ....

میبینم... که چقدر منو اروم میکنه ...

و میبینم نت به نت حرفای من تو این اهنگه 

تو دنیا با یه دردایی فقط باید مدارا کرد

حس خواجه امیری 

یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ 12:45 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

چند روزی ست که کلی خبر خوش میشنوم.. و انرژی زیادی دارم

اولیش خبر مادر شدن دختر عمه عزیزم...که مثل خواهرم برام عزیزه  

فک کنم من بیشتر از خودش ذوق کردم وقتی شنیدم..

واقعا حس قشنگیه مادر شدن فکر کردن بهش کلی دلم ضعف میره ....

دومیش این که پریشب برا اولین بار تونسم خودمو اروم کنم

دلم گرفته بود برا خودم اس ام اس فرستادم...دلم گرفته  باز جواب دادم هیسسس 

هیچی نگو بیا بغلم.. بعدم خودمومحکم بغل کردم اروم شدم.. مدیونی اگه فک کنی خل شدما

ولی عجیب اروم شدم.. یاد گرفتم فقط به خودم اعتماد کنم

و سومیششششششش امروز بالاخره برف اومددددددد و من انقدر خوش حالم که حد مرز نداره

خدا جونممممممم شکرت شکرت شکرت

دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ 13:10 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

یه روز خوب در تنگه بعلاوه  ی هوای بارونی  تو الاچیغ   یه کباب خوش مزه

برام لذت بخش ترین روز دنیا بود 

کلی خوش گذشت بعد مدت ها با خانواده رفتیم بیرون تو جنگل زیبایی خودمون.. 

خیلی لذت بخش بود مخصوصا که عضو جدید خانواده هم بود دامادمون

واقعا پسر خوبیه و کنارش به ادم خیلی خوش میگزره

خدا رو شکر که کنار همیم

رمز ادمه مطلب  به دوستان قدیمی خواهم داد.. اگر از دوستان خوبم کسی جا موند بگه

 

مبینا نوشت: اگر کسی تو فیس بوک هستش بهم بگه چون بیشتر اونجا هستم:)


☆ ادامـــه مــطــلـب ☆
چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ 15:36 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

خیلی وقته که میخوام.. از خودم. بنویسم.. و از تغیراتی که تو زندگیم..

به وجود اومد.. تا من بشم. این ادمی که الان هستم.

.نمیدونم. انگار به یه تلنگر احتیاج داشتم..

که خانوم سیب عزیز بهم زد.. فقط به کلمه بیا تعریف کنش احتیاج داشتم..

چی بگم.. از اتفاقاییی که اذیتم میکنه .. اما نه نمیخوام..

خیلی چیزا رو باید به دست فراموشی سپرد

و فقط باید ازوشون درس گرفت... خدارو شکر میکنم.. که باعث هر چه زودتر به

اشتباهم پی ببرم.. زود تصیحش کنم...این روزا سعی میکنم..

خوب باشم.. و مثل یه ختر خوب با همه چیز برخورد کنم...احساس میکنم..

همون دختر شیطون قبل اما یه فرقی این وسط هس بزرگ شدم..

وبه قول مامانم.. میشه اینو از رفتارت فهمید که بزرگ شدی..ولی هنوزم..

وقتی میبینم.. مهسا با یه شیک کیک  پر شکلات خوشمزه میاد طرفم عین

یه دختر بچه ذوق میکنم.. دست میزنم.. بالا پایین میپرم...نگاه اطرافم میکنم میبینم باید

خودمو جمع کنم.. چون نگاه ادمای فروشگاه بهم یه جوری شد..

خجالت کشیدم.. اما اونقد نبود که خوشحال نباشم...

وقتی هنوزم.. میپرم.. بغل مامانم.. کلی براش ناز میکنم کلی قربون صدقش میرم... واینو ته قلبم 

حس میکنم من بدون مامانم رسما تموم میشم بوش به بوش نیاز دارم....

وقتی هنوزم میبینم بابای مهربوننم با این که سنش بالا رفته و من نمیخوام

اینو قبول کنم اما میبینم که سپیدی موهاش بیشتر شده و

این قلب منو میشکنه من چطور میتونم دوسش نداشته باشمو

جونم به جونش بند نباشه وقتی فقط به خاطر ما تلاش میکنه

وقتی هنوزم..  دلم میگیره..یکی دارم.. که برم بغلش گریه کنم

وقتی یکی هس که بهم بگه توکل کن درس میشه من

چطور میتونم بدون خواهر مهربونم زندگی کنم 

وقتی هنوزم. یکی هس که سر به سرش بزاری اون از دست

حرص بخوره  هی بهش بگی برو به زنت بگو  حرصی تر شه بیاد

 دنبالت کلی خونه بدوی ببخندی برادر مهربون کوچولو من میشه دوس نداشت؟

میبینی مبینا هنوز دلیل داری هوز دلیل داری واسه این زندگی

دلیلای محکمی ک هیچکس نمیتونه از من بگیره من خونوادمو دارم.

. و این برای شاد بودنم کافیه.. کافیه تا شاد باشم بخندم.. بشم همون دختر سرخوش  قدیم..

____________________________

اتفاقات اخیر برایم سنگین تمام شد

فوت زن عمو مادرم. که برایم واقعا عزیز بود

بد شدن حال مادر بزگ عزیزتر از جونم  ولی خدا دوسمون داشت خدارو شکر خوبی مامانی مهربونم

خبر زیاد شنیدم.. اما خوب تریجح میدم.. به همینا اکتفا کنم..

نوشتم و این منو خیلی اروم میکنه

خدایا شکر

یا حق

سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ 17:11 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

دلم برای اونایکه که امروز و بقیه 364 روز سال ، به گلی و کارت و شکلاتی شاد نمیشوند گرفته ،

 

بیشتر دلم گرفته که اوناییکه کسی را ندارند یا از دست داده اند که ارزش گل گرفتن داشتند...


دلم گرفته برای اوناییکه واسه ابراز عشقشون ؛

 

 

ماههاست فقط حساب کتاب میکنند دریغ از یه ارزن دلیری ! 


ابتهاج میگفت "باید عاشق شد و رفت" و خوب چیزی گفته


البته که عشق یکسره موجب دردسره، 


البته که حساب عاشقی و ازدواج را باید با هم کمی تفکیک کرد


البته که عاشق یه پفیوز نباید شد


البته که عاشقی شیرجه زدنه و وای به حال شیرجه زنی که شنا بلد نباشه


ولی ؛بی عشقی ، "نداشتنِ" تلخیست. 


یکی باید باشه غیر خودمون که به خاطرش حسودی کنیم و واسش یقه پاره کنیم ؛


به بهانه اش ، دعای سر قنوت را بلند تر بخوانیم و عطر شعر مولوی و طعم کتاب کریستین بوبن

رابفهمیم ؛ 


تلفنی واسش شعر " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم " را بخوانیم و از صدای نفسش اون

ور خط بفهمیم حظ کرده

یکی باید باشه به بهانه اشباشگاه بریم ، قشنگتر بپوشیم ، سوت بزنیم و 


تو جاده آهنگِ " یکی را دوست دارم" معین را بلند بخونیم ،


و بعضی غروبها به یادش آهنگ همایون زمزمه کنیم :" نبسته ام به کس دل..."


یکی باید باشه که نگهش داریم 


باید عاشق شد و ماند .


علیرضا شیری

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ 20:26 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

چندیست که دیگر دستم به نوشتن نمیرود..

می اندیشم... به خودم... به بودن های ادم ها

به خودم که همه میگویند عوض شدی...

مبینا سرد شدی.. این روز ها خیلی میشنوم.. ای حرف هارا

گوویی زمستانی سرد در سراسر وجودم است...

صبر این روز ها صبر ندارم.. کلافه ام.. خدایا بزرگ شدن را نمیخواهم..

گوویی هر چقدر بزرگ تر میشوم...از خودم فاصله میگیرم..

به جای این که زندگی درگیر من باشد من درگیر زندگی ام...

ای کاش برگردم.. به خودم.. دلتنگم.. برای خودم..

برای احساسات مرده ام.. دلم جانی دوباره میخواهد..

دلم زندگی با طعم آرامش میخواهد...

خدایا نیم نگاهی برایم کافیست...پ

ولی بازهم شکر

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ 19:39 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

دیگه نمیدونم کی هستم...


خودم را گم کردم..


  وجودم خالی همه چیز...


تنهایی را تا عمق وجود در این

 

خانه حس میکنم...


دور شدن از اعضای خانواده را حس میکنم..


گوشه گیر شدن را در وجودم حس میکنم


مبینای افسرده را حس میکنم...


تنهاا در اتاق بی پنجره


چراغ خاموش


اهنگ های تتلو همدم وجود خستم


و منتظر بهانه ای برای جاری شدن اشک


انگار خودم را در این اتاق بی پنجره زندانی کردم


من یه دختر جوان 20 ساله البته ظاهرم


درونم پیرزنی ست 60ساله


بیچاره کودک درونم گویی مرده است..


دوس دارم رها باشم.. ازاد ..


نفس میخواهم...


میخواهم فریاد ازادی سر دهم..


میخواهم بگویم این منم مبینا اجازه نفس کشیدن میخوام..


میخواهم  فریاد بزنم درست مثل کودکی که برایش مهم نیس.. دربارش چه میگویند


کجا زندگی میکنم.. جایی که عاشق شدن گناه است..


دستان عشقت را گرفتن گناه است..


بودن در کنار عشقت گناه است...


به جرم عشق تو را مجازات میکنن...


تو را فاحشه میخوانند چون عاشقی...


اینجا جاییست که زندگی میکنم...


اینجا غمگین باش ...


کسی با تو کاری ندارد..


شاد که باشی گناه کردی...


کجا گمت کردم؟....آرامش را میگویم...


ای کاش کودکی خردسال باقی میماندم..


نمی فهمیدم  چه میگزرد...


ای کاش.....

سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ 12:2 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

مینویسم از شروع سومین دهه زندگیم


دو دهه در این کره خاکی نفس کشیدم..


دو دهه  که گذشت به اشتباه گذشت..


20سال که گذشت 20 سال خوبی نبود


همیشه با خودم میگفتم  کو تا من 20 ساله شم


امروز وارد 20 سالگی شدم


انگار تحولی عظیم تو این چند وقت در وجودم به وجود اومد


حس بزرگ شدن.. یه حسی میگه


دیگه اون مبینا قدیم نیستم


آروم تر شدم و افتاده تر


نمیدونم ازین که الان هستم راضیم یا نه


اما خوب حسی بدی ازین تغییر ندارم....


میخوام  زندگی را  جور دیگری زندگی کنم..


میخواهم زندگی کنم.. نه این که فقط نفس بکشم.


خدارو شکر که هنوز به من اجازه داده تو کره خاکیش بمونم زندگی کنم..


ازن ممنونم خدایا که به من اجازه زندگی دادی


ازت ممنونم به خاطر این که خیلی جاها تو این 20 سال هوامو داشتی


ازت میخوام بازم هوامو داشته باشی...


تولدت مبارک مبینا

 


20ساگیت مبارک.
 

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ 18:55 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

بزرگتر که می شوی ...گویا ناتوان تر میشوی...

گویا سخت تر میپذیری...جوردیگر میفهمی....جوری که اصن گویی نمیفهمی...

کوچکتر که بودم...راحت تر میپذیرفتم....راحتتر حس می کردم......

راحت تر زندگی می کردم!!!

 

++++++++

 

خبر دیگه ای هم هست...که خیلی خوشایند نیست و اون مرگ مهرانه....

مهران  پسر هم کار مامانم...

خیلی بچه خوب وسربه زیری بود...

همش چهرش جلو چشمم...خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم...

اونم بیشتر به خاطر این که گفتن خودکشی کرده...

اخه انقد این ادم مهربون بود و متین که باورم نمیشه اینجور شده باشه...

راستش این همه پول و ثروت خونوادش نتونست بچشونو برگردونه...

خدا بخ خونوادش صبر بده...چقد ظرفیت ما اومده پایین...

یه فاتحه نثار روحش کنید تا شاید اروم بشه...

 

یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ 18:30 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

سلام..

این روزه اتفاقای زیاد برام میفته نمیدونم حکمته.. یا چیز دیگه...

فقط حس حال این که بیام بنویسم نمیدونم چرا ندارم..

شور نوشتنمو از دس دادم..

حس بزرگ شدن.. بدجور گرفتارم کرده.. حس مسوولیت..

خوب فعلا با خودمو دنیام درگیرم...

درک کنید و غیبتای طولانیمو ببخششید...

دوستون دارم..

مبینا نوشت: همیشه به یادتون هستم...

شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ 20:1 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

 

چهل روز است که دل‌تنگی‌های غروب را با بودن در کنار مزارش

 

سپری کردیم

 

و ناباورانه روزهایمان را به شب‌هایمان گره زدیم و شب‌هایمان

 

را به امید آن که هلال ماهگونش را یک بار دیگر در خواب

 

به نظاره بنشینیم به صبح رساندیم

 


طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ما، مهربانیش

 

 

در قلب ما و زیبایی چهره‌اش همیشه در یاد ماست.

 

----------------------------------------------------

 

مبينا نوشت: دلم گرفته 40 روز گذشت كه الهام عزيزه من.. زير خاكه

 

 

40روزه نفس نميكشه...40 روزه عكاس خوشگل من ديگه هيچ عكسي ننداخته

 

 

 

40 روزي كه 40 سال گذشت...

 

 

دلم خيلي گرفته...الهام من دلم خيلي برات تنگ شده خيلي..

 

 

 

براي شادي دوسته مهربونم.. يه فاتحه بفرستيد:(

پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۳ 17:35 ♂♥♀ی دختر♂♥♀| |

Design: ♀ali-hadis♂