X
تبلیغات
♂♥♀زندگی من♂♥♀


♂♥♀زندگی من♂♥♀

دوباره سیب بچین حوّا ! من خسته ــــَم... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنن


ﺑﻪ سلـاﻣﺘـی ﺩﻫﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩﯾﺎ...

.
ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﯿﭗ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﺑﺰنن / ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﭘﺮ از ﮔﺸﺖ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺷﺪ ...


ﺍﻭﻣﺪﻥ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺑﺪﻥ / آﺯﺍﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﺮﺩﻥ ...


ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﺮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎه / ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺴﺮ جدا کردن ...


ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻣﻌﺎﻓﯿﺖ ﺑﮕﯿﺮﻥ / 99 ﺩﺭﺻﺪ ﻣﻌﺎﻓﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ...


اومدن گواهینامه بگیرن / ماشین و موتور شد قیمت خونه ...



دهه شصتیا نسـل سـوخـتن ، درست ...


اما هفتادیا خـاکسـتر شدن ...


ﺑﻪ ﺳـلـاﻣﺘـی ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ ...


ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﻟﺸﻮﻧﻮ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﭘﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ...


ﺑﻪ سلـاﻣﺘـی ﻫﻤﻪ ﺩﻫﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩیا :







مبينا نوشت: اينترنتم..  اخراشه نميدونم باز كي نت بگيرم:-*


مبينا نوشت: به يادتون هستم:-*

+ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393| 13:51| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|


یاد گرفتم...

 دنیا هر چقدر هم که می خواهد بی معرفت باشد...

ادم ها هر چقدر که می خواهند صادق نباشند...

حرف ها هر چقدر که می خواهند زجر اور باشن...

باید توکل کرد...و یجایی بعضی چیزا رو رها کرد...

خیلی بهم سخت گذشت. این ۲- ۳  روز..

 اما الان خوبم...خوبه خوب...

راستش یه متن اماده کردم که  ماجرا رو  بنویسم وبذارم واسه دوستای خوبم که بیادم هستن...

 اما دیدم... بهتره که این کارو نکنم...

بهتره که ادمای دنیا رو به خدا وا بذارم...

 یاد گرفتم... چشامو وا کنم و خوب ببینم...

خوب ببینمو باور نکنم...

خوب ببینم تا پشیمون نشم...

چشامو باز باز کردم. ...

یاد گرفتم توی این دنیا خیلی نباید ساده بود...

چون ادما سو استفاده میکنن...

 باهمه نباید صادق بود(البته اصلا اینو دوس ندارم)...

 وباز چیزی میگم که قبولش ندارم و اون اینه:با هرکی باید عین خودش رفتار کرد...


مبينا نوشت:اسم بعضي ها ديگر بايد پاك ميشد از بيمعرفت هم چيزي ان ور تر بودند

+ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393| 13:21| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|


  

سلام دوسته من

 

خوب هستي آيا؟

 

سال نوت مبارك..اميدوارم.. شمام مثله من سال 93 رو خوب شروع كرده باشيد...

 

چند روزي هست كه ميخوام بنويسم.. اما نميدونستم چي؟

 

بالخره تصميم گرفتم... امشب بنويسم ..

 

حالم خوبه سال خوبي رو شروع كردم....

 

امسال ساعت تحويل خونه مامانبزرگم.. راميان جمع بوديم.. دايي علي جونم ..دايي رضا جونم..

 

.خاله فاطمه عزيزم..كلي خوشحال بودم..ازين كه كنارشونم...امسال دايي علي جونم دعا كرد عروس شم..:))

 

كلا امسال سال اسبه ديگ قراره شاهزاده ها از راه برسنJ وقتي ساعت تحويل شد حس رهايي داشتم حس ميكردم

 

 كه امسال واقعا سال خوبيه...سالي پر از ارامش چيزي كه از دس داده بودمش...

 

اين منم يه مبيناي جديد ...ي دختري كه حس ميكنه بزرگ شده

 

و بايد خوب منطقي فكر كنه.. امسال سال منه .. سالي پر از شادي خوبي...

 

بعد خونه عزيز رفتيم گرگان.. خونه خاله عذرا مهربونم دختر خاله گلم مهناز

 

و دايي محمد عزيزم... با اين كه تازه گرگان بودم..دلم براشون يه

 

ذره شده بود بعدشم رفتيم بابل خونه دخترخاله نازم فهيمه ...واي دريا كه ميبينم..

 

 انگاري كودك درونم زنده ميشه ميشم عين يه بچه كلي ذوق ميكنم.. ..

 

حس آزادي بهم ميده... امسال كلا با مسافرت خوشحالي شروع شد.. بدون هيچ ناراحتي..

 

 برخلاف پارسال و اگر يادتون باشه اون جريانات....دوباره رفتيم راميان بعدشم.. خونه...

 

امسال 13 بدر همه مهمون دايي علي جونيم.. بوديم...خاله ليلا نازم..خاله فاطمه گلم..

 

.پسرخاله عزيزم بنيامين اون پسر خوشگلش برديا اخ كه دل منو برده نفس منه  دخترخاله خوشگلم

فهميه از بابل اومده بود

 

كلي خوش گذشت خيلي خوش حالم كه 93 رو خوب شروع كردم...:(

 

اميدوارم دوساي مجازيمم سال خوبي رو شروع كرده باشن..

 

اميدوارم واسه همه سال خوبي بوده باشه دوستون دارم....

 

دنياتون رنگارنگ ..

 


 

 

 

+ جمعه پانزدهم فروردین 1393| 0:32| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد


عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران

باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،… رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ
.
سال نو مبارک

اميدوارم سالي سرشار از ارامش داشته باشي

سر سفره عيد منو فراموش نكن:)

دوستون دارم..

مبينا:)

مبينا نوشت: تا از امروز تا 13 ديگه نيستم...



+ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392| 15:33| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|


سالي كه گذشت سخت بود...و دوسش نداشتم...

سخت گذشت  بهم خيلي زياد...خيلي زياد عصباني بودم...از خودم اصن راضي نبودم...

تا حالا خودمو اينجور كم صبر و نا ارام نديده بودم...اصن رو رفتارم كنترل نداشتم...

سالي كه گذشت...سالي براي من نبود...و دلم هم نمي خواست اينجوري بشه...

راستش الان هم امدن سال جديد خيلي برام مهم نيست... نمي دانم هم چه مي خواهم...

 اين روزها بجاي شادي براي عيد...نگران گذشت زمانم..گويي ادم بزرگ شده ام...بيچاره كودك درونم....

 نگران زماني  ام كي بي هيچ لحظه اي مكث ...عبور ميكنه...

اين روزها ...منم وروح محبوس شده در جسم خاكي...منم و اين اتاق بي پنجره...

.روزهاي پاياني 92 باز هم برايم شده ناراحتي...

امسال ارامش مي خواهم براي خودم...ارامش از دست رفته ام را...

+ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392| 14:35| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

سلام.. به دوستاي مهربونم

 

من برگشتم...روم سياه ميدونم.. خيلي ديره

 

ميدونم حسابي بي معرفت شدم... اما قوله قوله قول جبران كنم...

 

چقد خوش حالم... كه برگشتم.. اگه بدونيد چقد اينجا بهم ارامش ميده

 

دلم تنگه اين فضاي مجازيه..

 

دلم تنگه واسه وبلاگم.. دوستام..

 

دوساي مجازي بيشتر از دوساي واقعيم دوس دارم..

 

حداقلش اينه كه بهت نارو نميزنن. تهمت نميزنن..

 

باهاشون حرف ميزني اروم ميشي..

 

دلم از بهترين دوستم گرفته روابمون خيلي سرد شدهاصلا باورم نميشه اين همون شاديه

 

اين روزا دوستيام تاريخ مصرف داره..

 

ولي دوستاي مجازيم.. هميشه غم خوارن بودن اما تا بوده خوردم از دوساي واقعي...

 

هر چي ميخواين بگين اما اين فضا به من ارامش ميده ...

 

اين فضاي مجازي براي من ارامش بخشه زندگيه .

..

وقتي مينويسم.. ارومم.. وقتي با شما ها شوخي ميكنم.. درد دل ميكنم.. اروممم..

 

با دوساي زندگي من 1ساله زندگي كردم.. با بعضياشون كه دوساي وباي قبلمن.. بيشتر

 

دوستون دارم.. خيلي زياد.. شما ها بهترين دوستاي من بوديد

 

وقتي نارحت بودم... كنارم.. بوديد وقتي خوش حال بودم كنارم بوديد

 

با شما ها احساس تنهايي نكردم...

 

اما اين مدت كه نت نبودم.. واقعا تنها بودم.. واقعا احساس ميكردم.. يه تيكه از وجودم كم شده...

 

دوستون دارم.. دوست جونياي من

 

+ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392| 11:43| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

حس این که دارم بزرگ میشم منو میترسونه

دلم میخواد هنو یه دختر بچه شیطون باشم...

ولی بزرگ شدم.. بایدمثله یه خانوم برخورد کنم.. این ورد زبونه مامانمه 

دختر بزرگ شدی مثل خانوم باش

ولی من میخوام شیطون باشم.. اصلا دوس دارم

دوس جونیام.. من نت ندارم

عذرمیخوام که سر نمیزنم..

فقط بدونین عاشقتونم

+ پنجشنبه سوم بهمن 1392| 21:56| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

لطفا درخواست رمز نکنید .


Ɔσитιиʋɛ
+ دوشنبه چهارم آذر 1392| 11:52| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

19 سال گذشت


اصلا نفهمیدم.. انگار همه دیروز تولدمو.. تو همی وب جشن گرفتم...


چقد عمر ادمی زود میگزره.. دلم میخواد بنویسم. همش.. بیام وبتاوون سر بزنم...


اما اصلا وقت ندارم.. نمیتونم.. نت ندارم دوسای قدیمیم.. فراموشم کردن....


خداحافظ 18 سالگی


سلام 19 سالگی

+ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392| 18:36| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|


حذف شد

+ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392| 11:15| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

سلام

تا به حال  انقد مرگ به خودم نزدیک حس نکرده بودم.. انقد شوک بهم وارد نشده بود


عید فطر بد ترین روز دنیا برام.. با این که به خیر گذشت.. اما واقعا بد بود


روز عید فطر طبق روال هر ساله نماز عید فطر میرفیتیم.. حالم خوب بود...


نمیدونم چی شد.. واقعا.. فقط دلم میخواس بخوابم... یهو سر رکت اول قنوت5 احساس کردم


گوشام نمیشنوه دستام پام داشت میلرزید... گوشام دیگه نمیشنیددست مامانمو گرفتم و دیگه هیچی نفهمیدم


از هوش رفتم.. به خاطر  این که صبونه نخورده بوده م فشار افت کرده مامانم نمازشو شکست


چقد گریه کرد بالا سرم..خواهرم. که داش سکته میکرد.. وقتی به هوش اومدم.. دلم میخواس


بخوابم انقد زدن تو صورتم که خوابم نبره...بعد  نماز یه خانم منو رسوند


بیمارستان خدا هر چی میخواد بهش بده...


افت فشار شدید باعث شده بود از حال برم...سرم امپول های


تقویتی قرصا تقویتی کلی چیزای دیگه الان حالم خوبه


حالم بهتر بشه به همتون سر میزنم.......


خیلی بی جونم شرمنده همه شما دوسای نازم

+ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392| 0:45| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

حذف شد

+ پنجشنبه بیستم تیر 1392| 1:8| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|

سلام دوسای مهربونم ....

خوب هستید آیا؟

برگشتم.. اما واقعا با روحیه داغون برگشتم..

الان با خودتون میگید این دختره کی حالش خوبه؟

نمیدونم خدایا تو که میخواستی ببریش پیش خودت چرا اوردیش روی این کره خاکی..

دوستای وبلاگ قبلی شاید یادتون باشه درباره یه پسر کوچولو ناز صحبت کرده بودم

عرشیا عزیزم.... به عرش رفت واقعا ناراحتم.. وقتی شنیدم.. شوک بدی بهم وارد شد..

با این که همه میدونیستیم.. عرشیا یه روزی میره ولی بازم بد خیلی بد.. هفته پیشش خونه ما بود

کوچولو ناز دلم برات تنگ شده اون فقط 1سالش بود دیگه نیسی  برام.. بوس بفرسی گلم... چقدر دلتنگتم..

عزیزم..میدونم جات تو بهشته فرشته کوچولو مهربون

اخه کی باورش میشه کوچولو مثل تو یه مریضی نادر داشت

capture.jpg222.jpg

 


مبینا نوشت :مامانیم رفته ماموریت.. چقد بده خونه نیس.. دلم میگیره...


مبینا نوشت.. به خاطر غیبتای طولانیم معذرت میخوام دوسای خوبم

+ یکشنبه نهم تیر 1392| 17:33| ♂♥♀ی دختر♂♥♀|